|
چند روز پیش داشتم با موبایلم آهنگ می گوشیدم، از اونجایی که ارادت خاصی به سیاوش قمیشی استاد مسلم موسیقی داشتم و دارم و ... یه فال از آهنگاش گرفتم... عجب آهنگی بود... خیلی به دلم نشست، واقعا به جا بود... فاصله یه حرف ساده است، بین دیدن و ندیدن بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن...؟! (نشنیدن، نشنیدن...) ما می خواستیم از درختا، کاغذ و قلم بسازیم بنویسیم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم آینه ها اونجا نبودن، تا ببینیم که چه زشتیم رو درخت با نوک خنجر، زنده باد درخت نوشتیم زنگ خوش صدای تفریح، واسه مون زنگ خطر شد همه ی چوبای جنگل، دسته ی تیغ تبر شد فاصله یه حرف ساده است، بین دیدن و ندیدن بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن...؟! اگه حرفمو شنیدی، جنگلو نده به پاییز کاری کن درخت باغچه، تن نده به خنجر تیز با جوونه ها یکی شو، قدبکش نگو که سخته جنگل تازه به پا کن، هر یه آدم یه درخته --------------------------------- اون درخته کیه؟ کجاست؟! به این فکر کردیم تا حالا؟!
سلام... امروز تو محل کارم یه اتفاقاتی افتاد که منظورم از این پست یادآوری و ذکر اون اتفاقا نیست... اما من رو به فکر واداشت... گفتم بد نیست بیام با شما دوستای خودم مطرح کنم و یه راهکار بخوام! فرض کنید توی محیطی کار می کنید... یه مدیر دارید که ادعا می کنه دوست داره اینجا (محل کار) همه با هم دوست باشند و اصلا دوست نداره مستقیم مدیریت کنه و این حرفا که همه می زنند و تو عمل یادشون میره! امروز هم یکی از اون رفتارهای ضد گفتار مدیرمون ازش سر زد... نه فقط در مورد من، در مورد چندین نفر از همکارام! به نظر شما، با همچین آدمی که ادعاش میشه که انتقاد پذیره و جو ایده آلی رو برای محیط کاری می پسنده، (نمی گم انتقاد پذیر نیست، حرفات رو می شنوه، یه سری اش رو با دلیل رد می کنه و یه سری اش رو می پذیره و میگه اجرا می کنم، اما یه جورایی نمیشه، یا اشتباه اجرا میشه) و در ضمن خودش به نحوی عامل اغتشاش هست چه باید کرد؟ چه جوری باید جو صمیمی و دوست داشتنی توی محیط کار ایجاد کرد که کسی گذر زمان رو حس نکنه و با تمام قوا کار کنه؟!
خیلی سال پیش، وقتی من و تو بچه بودیم، یه عزیزی واسه ماها کتاب می نوشت. یکی که شاید عین بابابزرگمون که واسمون قصه می گفت، واسه همه مون پدرِ بزرگی بود. یکی از شهر و دیار من. یکی که می شناختمش ولی نه تا حدی که امروز میشناسم، و مسلما نه اندازه ای که بعدها خواهم شناخت. اما امروز دیگه بین ماها نیست. چند روز پیش خواستم این پیام تسلیت رو تو وبلاگم بزنم، اما نخواستم خشک و خالی باشه. خواستم یه حرفی واسه گفتن داشته باشم. که امروز بعد از تشییع جنازه ی مهدی آذریزدی، پدربزرگ قصه گوی بچه های ایران رو تو شهرش یزد دیدم. واقعا دلم گرفت. روحش شاد. متنی که در ادامه می خونید نامه ی پسر بچه ای هست که سال ۸۱ برای آذر یزدی نوشته. بابای این پسر بچه، چند سال قبلش واسه آذر یزدی تولد گرفته بوده، و متن این نامه در پی اون جشن تولد نوشته شده، دیگه زیاده گویی نمی کنم، بخونید و برای شادی روحش دعا کنید. ****نامه ای به مهدی آذر یزدی*** نامه اي به پدر خوب بچه ها، مهدي آذر يزدي آذرجان سلام. امروز آلبوم عكسهاي خود را نگاه ميكردم عكس تو را، در ميان بچههاي خوب يزدي ديدم. بياد 5 سال پيش كه 4 ساله بودم، افتادم. روزي كه بچههاي خوب براي پدر خوبشان جشن تولد گرفته بودند، من در كنارت نشسته بودم و به كيك بزرگي كه به صورت كتاب درست شده بود نگاه ميكردم. هر لحظه منتظر بودم تا وقت خوردن كيك برسد. آن روز بچهها خيلي خوشحال و خندان بودند. تو هم سعي مي كردي خوشحال باشي اما من گريهات را ميديدم. درست همان موقعي كه خواستي مرا، كه در كنارت نشسته بودم، ببوسي اشك چشمهايت، گونه هايم را خيس كرد؛ و آن روز من فقط به كيك فكر ميكردم. پارسال هم بزرگترها برايت بزرگداشت گرفته بودند. باز هم در مراسم گريه كردي، و من معني گريههايت را هنوز نفهميدم. اين را هم ميدانم اولين روزي كه به مدرسه رفتي در سنين پيري بود كه تو را به مدرسه بردند تا براي بچهها سخنراني كني اما بغض امانت نداد، آنجا هم گريه كردي. شايد گريههايت براي اين است كه هميشه از مدرسه و كلاس درس محروم بودهاي و در كودكي آرزوي داشتن حتي يك كتاب در دلت مانده است. راستي كتابي را كه چند سال پيش به خانهي ما آوردي و به من هديه دادي را در كنار اسباب بازي هايم گذاشته بودم، آن روز خيال مي كردم آسباب بازي است، ولي امروز كه خواندن و نوشتن را ياد گرفتهام دانستم كه به راستي قصههاي خوب براي بچههاي خوب است. فرزند كوچك شما، محمد حسن ملك ثابت **** شاید این پست طولانی باشه، ولی می دونم ارزش خوندنش رو داره**** پ.ن۱: بزرگ مردی بود، روحش شاد... پ.ن۲:منبع: روزنامه ابتکار یزد
کاش این نظر رو خصوصی نداده بودی! خوشحالم که اجازه دادی تا به عنوان یه پست جدید، نظرت رو توی وبلاگم بذارم: مرسی برای دعای زیبات، مرسی برای مهربونیت، مرسی برای بزرگیت، مرسی برای اندیشه پاکت، مرسی برای نگرانیت، مرسی برای تواناییت در بیان آنچه که در دلهاست با قلمت ---------------------------------------------------------------------
مرسی از اینکه مثل همیشه بهم امید میدی. منم باز می گم: مرسی برای مهربونیت، مرسی برای بزرگیت، مرسی برای اندیشه پاکت، مرسی برای دید وسیعت و مرسی برای زیبایی کلامت
امروز تولدش بود! می دونم که قاعدتا باید این پست رو زودتر از اینا می زدم، اما فکر کردم با گفتن یه جمله ی ساده ی تولدت مبارک می تونم این کار رو بکنم، ولی نشد... نمی دونم چندمین نفر بود که دیدم روز تولدش ناراحته، ولی حتی نتونستم اون غم رو از دلش بردارم... دلیل غمش منم، شاید اگه من نبودم؛ اگه خوشحال نبود، ناراحت هم نبود... خدایاااااااااااااااااااااا! صدامو می شنوی؟ به خاطر من نه، به خاطر اونم نه... به خاطر محبت و بزرگی ات... بیا پایین، اینجا، بین ماها ... ما کوچیکیم نمیتونیم خودمونو جای بزرگی تو تصور کنیم، تو خودتو به کوچیکی ما تصور کن، بعد هرچی تو گفتی، هرچی تو خواستی، هرچی تو کردی...
سلام به همه دوستای عزیزم می دونم خیلی وقت بود وبلاگم تعطیل بود! این بانوی کاغذی رو که چند وقتی دفتر و قلمش رو زمین گذاشته بود ببخشید! دلش پیش شماها بود، سرش شلوغ بود که نمی تونست بیاد و عرض ادب کنه! حالا اومدم باز، دلم می خواد تابستونی بیشتر از این حرفا بیام پیشتون، به قولی بالای تک تک برگای دفتر خاطراتم تاریخ بزنم که... امروز .../.../1388، و دست نوشته های یک بانوی کاغذی رو براتون بنویسم... همه تون رو دوست دارم
سلام دوستای عزیزم ببخشید چند وقتی نبودم... البته یه مدت دیگه هم نیستم... آخه خیلی سرم شلوغه... شدیدا درگیرم! ************ دیگه عیدا هم مزه ی قدیم رو نمیده. بچگی ها نوروز طعم دیگه ای داشت... عیدی گرفتن ها! مهمونی رفتنا... عید دیدنی ها... ولی دیگه نیست! امروز تولدمه ولی هیچ حسی ندارم! دوستام با خوشحالی بهم تبریک میگن ولی من اصلا خوشحال نیستم! نمی دونم من عوض شدم یا دنیا! نمی خوام به کودکی برگردم، ولی دوست دارم خوشی های ساده و بچه گونه ام برگرده! دوست دارم هر روز واسه رسیدن روز بعدم لحظه شماری کنم! میخوام از زندگی ام لذت ببرم! انقدر که گذر زمان رو نفهمم! کاش می شد این کلمه ی "کاش" رو از زندگی حذف کرد! ------------------------- پ.ن1: بازم عید همه تون مبارک پ.ن2: اصلا به نوشته های من توجه نکنید. شما خوش باشید.
سلام سلام دوستای گلم...
احوالاتتون چطوره؟ امشب بر عکسه پست قبلیم خیلی حالم خوبه... آدم وقتی ببینه کاراش داره خوب پیش میره خیلی حس خوبی بهش دست میده! وقتی مدیریت یه کار بزرگ بهت سپرده میشه و تو کم کم داری از پسش بر می آی خیلی خوبه... من امشب خیلی حالم خوبههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!! فردا هم دارم می زنم به کوه و دشت... جا همه تون پیشاپیش خالی... قول میدم عکسای قشنگی که میگیرم رو بذارم تو وبلاگم تا شما ها هم لذت ببرین! مخلص همه تون دوستون دارم
امروز خیلی حالم خوش نیست! دلم بدجور گرفته! دنبال یکی گشتم که باهاش درد دل کنم ولی یا نبود یا نمیشد که باهاش درد دل کرد! خلاصه اینکه روز خوبی نبود! خدا بقای عمر زیاد به سیاوش قمیشی بده...
********** وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم داغ دلم تازه میشه زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه قد هزارتا پنجره، تنهایی آواز می خونم دارم با کی حرف می زنم، نمی دونم نمی دونم این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیک تره کاش می تونستم بخونم، قد هزارتا حنجره طلوع من، طلوع من، وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه! حالا که دلتنگی داره، رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نارفیق شدن حالا که میخوام شب و روز، به همدیگه دروغ بگن ساعت ها هم دقیق شدن طلوع من، طلوع من ... ******** این حس این چند روز منه... دوست نداشتم دلگرفتگی آپ کنم، ولی دیدم بهتر از آپ نکردنه! ایشالله همیشه لب تون خندون باشه، هیچ وقت هم دل تون نگیره! پ.ن: واسه ام دعا کنید...
خوب حالا بذارین بگم بعد از اون ماجرا چی شد...
همون روزی که یهویی برف و بارون و تگرگ زد... عصرش دانشگاه کلاس داشتم. و باید 10-12 تا تمرین تحویل استاد میدادم... به خاطر اون باد وحشتناک برق خونه قطع شده بود... خوب هوا هم تاریک شده بود دیگه، خورشید خانونم پشت ابرا قایم شده بود. منم تو این شرایط و تو تاریکی نسبی باید تمرینا رو از روی حل المسائل کپ می زدم. خلاصه یک بدبختی ای بود... بعدش به شدت سرم درد گرفته بود و زندگی دانشجویی و بدبختی و بیچارگی که همه تون میدونید... با اتوبوس می رفتم دانشگاه... این اتوبوس هم قار قار صدا می کرد. منم سرم درد می کرد... از اون طرف هم یه بچه تو اتوبوس بود نمی دونم چه اش بود همه اش جیغ می کشید... تو همون شرایط بود که گفتم بد هم نبود من هم گوشم سنگین بودا! اون کلاس عصر که با هر بدبختی ای بود گذشت... ولی باز هم به فکر افتادم... واقعا چرا آدما پیر که میشن گوششون سنگین میشه؟! می دونی به چه نتیجه ای رسیدم؟ اینکه آدما وقتی پیر میشن جدا از اینکه پوستشون چروکیده میشه، اعصابشون هم ضعیف میشه... البته بگذریم که دوره زمونه عوض شده و حالا پیرا بیشتر ما جوونا اعصاب دارن... خلاصه اینکه این سنگینی گوش واسه پیرا یه مزیتی هست که خیلی از صداها از جمله صداهایی که رو اعصاب آدمه رو نشنون... و به قولی زندگی آروم تری داشته باشن... نظر شما چیه؟
|
درباره من![]()
این منم که خوبی هامو، کسی هرگز نشناخته آرشيوشهریور 1388تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 لينک ها
کاریکلماتور |